تبليغاتX
چشمک
کنج دل جای هر بیگانه نیست من تو را بر کرسی قلبم نشاندم...
http://www.radsms.com/wp-content/uploads/2011/03/norooze1390-radsms09.jpg

عطر نرگس ، رقص باد ،نغمه ي شوق پرستوهاي شاد ،

خلوت گرم كبوتر هاي مست ،

نرم نرمك مي رسد اينك بهار ،

خوش بحال روزگار،

پيشاپيش عید نوروز مبارک.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 توسط ساناز

jq6ns898lwh4dbiaj.jpg

نیـامدن ت را بـه فــال نیکـــــ مـی گیــرم

از کجـا معلــوم کـه مـی آمـدی و

خنـــده هـایت شبیـه خنـده هـای نـامـــردان نشـده بـود ؟!

از کجـا معلــوم کـه مـی آمـدی و

دسـت هـایت بـه جـای بـوی نـــــوازش مـن در خــواب

بـوی دروغ عـــــاشقـی نمـی داد ؟!

شبـی کـه حــــرف هـایت را زدی و رفتـــــــی

دلـم از تلخــــــــی حـرف هـایت شکستـــــــــــــــــ

از کجـا معلــوم کـه اگـر مـی مـــانـدی

لحظــه هـای عــاشقـی بـاز هـم بـا تــــو زیبـا بـــود ؟!

دلگیـــرم از تــو و از عشــــــــق ت

دلگیـــرم از ایـن روزهـا و شبــــ هـایـی کـه بـرایـم سـاختـی

و خستــه از لحظـه هـایـی کـه پـر از خستگـی هـای مـــن استـــــــــ

دوری مـی تـوانـد بـوی تـــــو را بـا خـود ببـرد

امـا بـــــودنت را در قلبــم نـه !

دوری مـی تــوانـد صـــدایت را بـا خـود ببـرد

امـا تکــرار نـام تــــو را در حفـــره هـای مغـزم هرگـــــــــــــــز

مـن مـی تـوانـم بـــــــی تــو زندگــی کنـم

امـا نقــاشـی هـای بسیــاری مـی میــــــــرد

شعــرهـای بسیــاری ســـروده نمـی شــــود

و مــن هـر شبـــ پــاهـایـم را بـه دیــوار مـی کــــوبـم

تـا دردشـان کمتــــر شــود

مـــن مـی تـوانـم بـــــی بـوی تــــــــــــــــو

بـــی شنیــــــــــدن صـدایت

بــــی دسـت هـایت

زندگـــی کنـــــــــــــــــــــــــــم

مـــن مـی تـوانـــم

امـا...

امـا دشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوار است

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 توسط ساناز

> www.Kocholo.org <  سايت عاشقانه و تفريحي كوچولو

 

يادت مي آيد
تو هميشه دنبال فلسفه ولنتاين بودي و ريشه شرقي اش را ميخواستي،
من امّا هميشه ساده تر از فلسفه هايت بودم.
من تنها دنبال فرصت کوچکي بودم که
به تو ابراز عشق کنم،
شرقي و غربي اش برايم فرقي نداشت......
هر جا و با هر کسی هستی ....

ولنتاین مبارک


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 توسط ساناز

www.pix2pix.org

پس چرا عاشق نباشم؟

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و شادی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم؟

پس چرا عاشق نباشم؟


نوشته شده در تاريخ شنبه پانزدهم بهمن 1390 توسط ساناز

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندان بان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

( فروغ فرخزاد)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 توسط ساناز

من و تو شباهت های متفاوتی با هم داریم
هر دو شکستیم ؛ تو قلبم را ، من غرورم را
هر دو رقصیدیم ؛ تو با دیگری ، من با سازهای تو
هر دو بازی کردیم ؛ تو با من ، من با سرنوشتم
و در آخر ، هر دو پی بردیم ؛ تو به "حماقت" من ، من به "پست" بودن تو
آری این شباهت های متفاوت هر روز آشکارتر می شوند...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390 توسط ساناز

 

 یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی،
پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم
“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام دی 1390 توسط ساناز
اون دختر رو توی یک مهمونی ملاقات کرد، خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند؛ اما خودش خیلی ساده بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد؛ اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد،  “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

قهوه شیرین قهوه شور قهوه تلخ دروغ یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفاً یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد؛ اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام  می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود.

اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

یه روز، یه نفر ازش پرسید: “مزه قهوه نمکی چیست؟” اون جواب داد: “شیرینه”


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 توسط ساناز
 

 

چقدرسخت است که گل آرزوهایت رادرباغ دیگری ببینی وهزارباردرخودت

بشکنی وآن وقت آرام زیرلب بگویی:گل من باغچه نومبارک


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390 توسط ساناز
 

شبی در فرودگاه، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش
 
مانده بود. او برای گذران وقت به كتابفروشی فرودگاه رفت و كتابی گرفت
 
و سپس، پاکتی كلوچه خريد و در گوشه ای از فرودگاه نشست.
 
او غرق مطالعه ی كتاب بود كه متوجه مرد كنار دستی اش شد كه بی
 
هيچ شرم و حيایی،  یکی دو تا از كلوچه های پاكت را برداشت و شروع به
 
خوردن كرد. زن برای جلوگيری از بروز ناراحتی، مسئله را ناديده گرفت.
 
زن به مطالعه ی كتاب و خوردن هر از گاهی كلوچه ادامه داد و به ساعتش
 
نگاه كرد. در همين حال دزد بی چشم و روی كلوچه؛ پاكت او را خالی كرد.
 
زن با گذشت لحظه به لحظه، بيش از پيش خشمگين می شد. او پيش خود
 
انديشيد: اگر من آدم خوبی نبودم، بی هيچ شک و ترديدی چشمش را كبود
 
كرده بودم!
 
با هر كلوچه ای كه زن از داخل پاكت برمی داشت، مرد نیز برمی داشت.
 
وقتی كه فقط يک كلوچه داخل پاكت مانده بود، زن متحير ماند كه چه كند.
 
مرد در حالی كه تبسمی عصبی بر چهره اش نقش بسته بود، آخرين كلوچه
 
را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد.مرد در حالی كه نصف كلوچه را به طرف
 
زن دراز می كرد، نصف ديگر را در دهانش گذاشت و خورد. زن نصف كلوچه را
 
از دست او قاپيد و پيش خود انديشيد: اوه، اين مرد نه تنها ديوانه است، بلكه
 
بی ادب هم تشريف دارد. عجب، حتی يک تشكر خشک و خالی هم نكرد!!
 
زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه تا اين حد آزرده خاطر شده باشد، به
 
 خاطر همين وقتی كه پرواز او را اعلام كردند، از ته دل نفس راحتی كشيد.
 
سپس وسايلش را جمع كرد وبدون اينكه حتی نيم نگاهی به دزد نمک نشناس
 
بيفكند، راه خود را گرفت و رفت.
 
زن سوار هواپيما شد و در صندلی خود جا گرفت. سپس دنبال كتابش گشت
 
تا چند صفحه ی باقيمانده را نيز به اتمام برساند. دستش را در كيفش برد،
 
از تعجب كم مانده بود در جای خود ميخكوب شود. پاكت كلوچه اش در مقابل
 
چشمانش بود!
 
زن با يأس و نااميدی، نالان به خود گفت: پس پاكت كلوچه، مال آن مرد بوده
 
و اين من بودم كه از كلوچه های او می خوردم!! ديگر برای عذر خواهی
 
خیلی دير شده بود. حزن و اندوه سراپای وجود زن را فرا گرفت و فهميد
 
 كه بی ادب، نمک نشناس و دزد، خود او بوده است.
 
 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390 توسط ساناز

 

کاش میشد

فراموشت کنم

یا شبی در

اندیشه هجران و خیال

در درون سینه خاموشت کنم

کاش نمی دیدم تو را تا نسوزم در خیال و آرزو

 


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390 توسط ساناز

تا به کی خواهی مرا رسوا کنی

نامردمی با مردم دنیا کنی ؟

تا به کی خواهی کنی عاشق کشی

روزگاریست که رند و سرکشی

تا به کی خواهی بمانی این چنین ؟

محو گردید مهربانی از زمین

تا به کی آتش به خرمن میزنی ؟

واژه های عشق را گردن میزنی

تا به کی مانی جدا از روزگار ؟

کس نمانده اینچنین تنها و زار


نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390 توسط ساناز

در حسینیه تو برگ براتم دادند
وسط سینه زنی بود نجاتم دادند
مرده ای بیش نبودم که به دستور شما
تا مسیحا بشوم آب فراتم دادند
تا که احرام ببندم به منای تو حسین (ع)
رخت مشکی تو اندر عرفاتم دادند
رو گرفتی که نبینی عرق سائل را
با دو دست کرمت جلوه به ذاتم دادند
با همین قطره اشکی که ندارم آقا
سیئه دادم و سیل حسناتم دادند
نام تو زینت دنیاست اباعبدالله
نمک زندگی ماست اباعبدالله
 
 
فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی برتمام مسلمین تسلیت باد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط ساناز

 

 

گفته بودند عشق طوفان ميکند

هرچه مي خواهد دلش آن ميکند

گفته بودند عشق درد بي دواست

علت عاشق ز علتها جداست

آري اکنون آگه از آن ميشوم

زان همه جستن پشيمان ميشوم

چند روزي هست حالم ديدني است

حال من از اين و آن پرسيدني است

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم آبان 1390 توسط ساناز
 

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است.

عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن

دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات"مرحله شناخت" و مشعر "محل آگاهي و شعور" و منا "سرزمين

آرزوها، رسيدن به عشق" فرامى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است.

در اين روز زائر بیت الله الحرام، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده،

قربانی مى كند تا سبك بال شود.

فرا رسیدن عید سعید قربان را به همه ی شما هموطنان  مسلمان عزیز تبریک و تهنیت عرض می

نماییم.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 توسط ساناز
    

عکس

دانلود